|
عشق فقط عشق به خدا!!!!
برای عاشقان دل سوخته
|
همه چيز با يه نگاه شروع شد چهار سال پيش وقتي اومدم داخل مغازه بعد از كلي نگاه كردن به من ابراز علاقه كردي وقتي مطمئن شدي بهت علاقه دارم بهم وعده وعيد دادي و من چه سرخوش از اين همه حرف مست عشقي بودم كه به ظاهر بر زبانت جاري بود وقتي اومدي خواستگاري روي ابرها بودم براي تويي كه همه وجودم بودي جلوي همه ايستادم وقتي گفتي نميتونم عروسي بگيرم باز هم من جلوي همه ايستادم حرف از مهريه شد باز هم من جلوي همه ايستادم مگر مهم بود اين چيزها مهم عشق بود و باز هم عشق من عاشقت بودم حتي اگر زندگي در يك اتاق با تو شروع ميشد تو بايد ميرفتي سربازي من رفتم سر كار از سربازي برگشتي باز هم ابراز عشق ما بود من سر كار ميرفتم و تو دانشگاه 4 سال گذشت يه كار نيمه وقت داشتي و باز هم درس من با كار سرگرم بودم و بعد هم با سختي ميساختم براي تو 2 سال ديگر هم گذشت تخصص گرفتي ديگر حوصله من و بچه را نداشتي ديگر من آني نبودم كه بتواني در كنارش خوشبخت باشي مني كه سخت كار كردم به خاطر عشق و به خاطر تو مني كه درس نخوندم براي پيشرفت تو حالا ديگه در مهمانيهاي تو من جايي نداشتم با دكترهاي هم دوره ات ميگشتي ، بدون من آخر من كه سواد نداشتم و اين براي تو شرمندگي بود و هر روز تنها تر از قبل شدم چند ماه آخر گفتي : ازدواج ما از اولش اشتباه بود ... تو اصلا منو درك نميكني ! يكسال پيش هم بهت گفتم ... من براي اين زندگي خيلي تلاش كردم .... هيچكس هم نفهميد ... براي من همه چي تموم شدس ! گفتم : شايد اگر يه مدت از هم دور باشيم تصميمت عوض بشه بفهمي كه هنوز هم عشق هست برو مسافرت... فكر ما هم نباش دو ماه رفتي و چه سخت بود نبودنت خدايا ! هنوز هم دوستش دارم ؟! با اينكه ميدونم كه من براي تو وجود ندارم با اينكه ميدونم ديگه هيچ علاقه اي نيست برگشتي... در زدي ... مادرم دررو باز كرد ... پدرم دست به كمر زد تا بتواند از جايش بلند شود آخر سخت بود برايش غم و اندوه فرزند تو چشاي مادرم نگاه كردي و گفتي : من نميتونم با زنم زندگي كنم مادرم : اشك از چشمانش جاري شد پدرم : چرا ؟ تو : منو درك نميكنه، نميفهمه من چي ميگم، چي ميخوام پدرم : در زندگي كم گذاشته،از عشق؛ از محبت؛ از اينكه براي تو همه سختيهارو به جون خريد؛ كار كرد تا به تو بگويند آقاي دكتر يا آقاي مهندس تو : سكوت ... تو : براي من همه چي تموم شدس ! بچه هم براي خودش ! مهريه اش هم ميدهم پدرم : اين همه سال رنج كشيدن و سختي كشيدن را ميتواني بپردازي اين قلب شكسته را ميتواني عمل كني اين روح زخمي را ميتواني التيام بخشي تو: فقط نگاه كردي من قلبم شكست ،با بغض گفتم بدون كه هميشه دوستت خواهم داشت حتي پدر و مادرت هم از داشتن فرزندي مثل تو خجلت زده اند ولي من همچنان عاشقت هستم و به بچه مان از عشق تو و از خوبيهاي اولين سال با هم بودن ميگويم پدرم : برو... ازسركاربرمي گردم ... مادرم دررو باز مي كنه ... فرزندم را بي تابانه در آغوش ميكشم پدرم كنارم مي شينه ... مادرم هم كنارم مي شينه ... تو چشماشون نگاه مي كنم ... ميگم : تنها شدم ميگن : تنهات نمي ذاريم... بچه ام بزرگ شده و محكم دستانم را ميفشارد اما چيزي درون قلبم تير ميكشد خودم هم نميدانم چيست...
سخن روز : اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته ميمانند، ميشكنند جرج آلن [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 8:30 ] [ محمد ]
[ ]
چهارسال قبل اومدي با مادرت اينا خونه ما ... در زدي ... مادرم در رو باز كرد ... خواهرم هم بود ... نشستي پيششون ... مادرم گفت : پسرمن هنوز چند سالي كار داره ... يك ترم دانشگاهش مونده ... دو سال سربازي داره ... چند سال سختي داره ! تو چشاي مادرم نگاه كردي ... گفتي : من دوستش دارم ... با همه چي مي سازم
سه ماه بعد... من وكيلم ؟ گفتي : بله
دو سال بعد درسم تموم شد ... سربازي هم رفتم ... خونه گرفتيم (خانوادم خيلي كمك كردند ) ... دنبال كار گشتم ... چند بار كارم رو عوض كردم تا بلاخره يك كا ر خوب گرفتم ... مديرتوليد يك كارخانه شدم تو دوست داشتي راحت تر زندگي كني ! خونه بهتر ... ماشين ... امكانات بيشتر . بيشتر كار كردم ...بيشتر ... بيشتر خسته مي شدم ... براي همين كمتر تفريح مي كرديم ... تو راضي نبودي ... مي گفتي اينقدر كار مي كني نمي تونيم تفريح كنيم !
يك سال بعد چرا خواهرم اينا ماشينشونو عوض كردند ... ما هنوز يك ماشين قراضه هم نداريم ؟ چرا بابات اون خونشو تو ... نمي ده به ما ؟ چرا من هروقت يه چيزي مي خوام پول كم دارم ؟
يك سال بعدش خونه رو داريم عوض مي كنيم ... مي ريم خونه پدرم كه قبلا اجاره داده بود ! برات موبايل خريدم ... كادوي تولد ! مي خوام يك ماشين قسطي هم بردارم ... هرچي باشه تو كارم جا اوفتادم !
چند ماه آخر گفتي : ازدواج ما از اولش اشتباه بود ... تو اصلا به احساسات من اهميت نمي دي ! يكسال پيش هم بهت گفتم ... من براي اين زندگي خيلي تلاش كردم .... هيچكس هم نفهميد ... براي من همه چي تموم شدس ! گفتم : تو چون از خانوادت دوري احساس دلتنگي مي كني ... برو پيش مادرت اينا ... بهتر شدي برگرد ... دو ماه موندي اونجا ( مادرم مدام به من سرمي زد ) برگشتي... در زدي ... مادرم دررو باز كرد ... خواهرم پيشش بود ... تو چشاي مادرم نگاه كردي و گفتي : من از شوهرم متنفرم ... مادرم : سكوت خواهرم : چرا تو : به احساسات من اهميت نمي ده ؟ خواهرم : خيانت كرده ؟ خسيس بوده ؟ تنبل بوده ؟ بددهن بوده ؟ دروغ گفته ؟ تو : سكوت ... تو : من براي همه چي تموم شدس ! مادرم : پس برو
ازسركاربرمي گردم ... مادرم دررو باز مي كنه ... خواهرم برام چائي مي ياره ... پدرم كنارم مي شينه ... مادرم هم كنارم مي شينه ... تو چشاش نگاه مي كنم ... ميگم : تنها شدم ميگه : تنهات نمي ذاريم...
سخن روز : وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود.... [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 20:3 ] [ محمد ]
[ ]
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 13:47 ] [ محمد ]
[ ]
نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !
نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد ! نباید بی تفاوت ! چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد ! کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند ! نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد ! [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 13:47 ] [ محمد ]
[ ]
و آن زمان که عاشق می شوی
و می دانی که عشقی هست
و باور داری کسی که تو را دوست دارد
و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند..
در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست .....
و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست
و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی
تنها اوست که به تو
آرامش خیال می دهد.... [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 13:44 ] [ محمد ]
[ ]
عشق تو
شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد ! زیبا بود امّا شوخی بود ! حالا .... . . تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است ! من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . ! تمام این تنهایی تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است ..... ![]() [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 13:42 ] [ محمد ]
[ ]
مي داني به كجا مي روي؟
اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟ بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود! ... حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟ استراحت میکند…چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است. نتیجه اخلاقی داستان! زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم وبه گرمای تدریجی آب عادت کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم. سوال؟ اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟ البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام ! اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و…آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید. برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه وزن می آورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟ زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید. اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب شرایطی که به آن عادت می کنید باشید!ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 13:40 ] [ محمد ]
[ ]
"دلتنگی در واقع، از عدم ارتباط با خیلی چیزها به وجود می آید."
"آیا می توان با دلتنگی، بی هیچ ارتباطی با امر واقعی زندگی کرد و رنج نکشید؟"
"برای تمام زنها خوشایند است که احساس کنند موجودی دوست داشتنی هستند."
"گفتگوهای معمولی، مال آدمهایی است که عاشق می شوند."
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 13:37 ] [ محمد ]
[ ]
ANSWERS OF A BRILLIANT STUDENT WHO OBTAINED 0% But I would have given him 100% Q1. In which battle did Napoleon die? * his last battle درکدام جنگ ناپلئون مرد؟ در اخرین جنگش Q2. Where was the Declaration of Independence signed? * at the bottom of the page اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟ در پایین صفحه Q3. River Ravi flows in which state? * liquid رودخانه راوی در کدام منطقه جاریست؟ مناطق آبکی و خیس Q4. What is the main reason for divorce? * marriage علت اصلی طلاق چیست؟ ازدواج Q5. What is the main reason for failure? * exams علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟ امتحانات Q6. What can you never eat for breakfast? * Lunch & dinner چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟ نهار و شام Q7. What looks like half an apple? * The other half چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟ نیمه دیگر ان سیب Q8. If you throw a red stone into the blue sea what it will become? * it will simply become wet اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟ خیس خواهد شد Q9. How can a man go eight days without sleeping ? * No problem, he sleeps at night. یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟ مشکلی نیست شبها می خوابد Q10. How can you lift an elephant with one hand? * You will never find an elephant that has only one hand.. چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟ شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد Q11. If you had three apples and four oranges in one hand and four apples and three oranges in other hand, what would you have ? * Very large hands اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟ دستهای خیلی بزرگ Q12. If it took eight men ten hours to build a wall, how long would it take four men to build it? * No time at all, the wall is already built. اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟ هیچچی چون دیوار قبلا ساخته شده Q13. How can u drop a raw egg onto a concrete floor without cracking it? *Concrete floors are very hard to crack. چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟
زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 11:49 ] [ محمد ]
[ ]
دوستت دارم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که آب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به آرزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطر زیبایی لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تو را برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن... دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 19:1 ] [ محمد ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |